تک ستاره دنیا

لذت بیداری یلدا منم * تازه ترين ركن تمنا منم

حرفهای قشنگ
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 نگرانی هرگز از غصه فردا چیزی نمی کاهد ، بلکه فقط شادی امروز را از بین می برد.
ٍ
نخستین گام به سوی دانش این است که بدانیم نادانیم.
ٍ
بخشش هر کس به اندازه عشق اوست.
ٍ
بخشش زمانی آسان می شود که ما بتوانیم دیگران را بشناسیم و به ضعفهای خودمان و اینکه ما نیز امکان اشتباه کردن داریم معترف باشیم.
ٍ
بی ثمرترین روز ما روزی است که در آن نخندیده باشیم.
ٍ
عشق همیشگی است این ما هستیم که فنا پذیریم. عشق متعهد است این ما هستیم که عهد شکنیم.
ٍ
کار عشق باز کردن زخمهای کهنه نیست ، بلکه درمان آنهاست.
ٍ
تمام چیزهایی که بین دو نفر که یکدیگر را دوست می دارند ناگفته می ماند ، می تواند کوهی از سوء تفاهم ها به وجود آورد.

Image and video hosting by TinyPic


 
خداوندا دعایم کن
ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

نیایش

خداوندا صدایم را می شنوی؟

صدای این بنده کوچکت که امروز مهمان توست.

گفتی بیا

آمدم و اکنون به امید کرمت

پشت در خانه ات ایستاده ام

خداوندا ..... صدایم را می شنوی؟

پنچره اتاقت را لحظه ای بگشای

ببین که چگونه از سر ناتوانی التماست می کنم

چگونه مشتاق دیدنت هستم.

چگونه سر در گریبان تنهایی فرو بردم

بار خدایا ....

هر صبح به نوازش های تو از خواب برمیخیزم

و با لبخندت از خانه بیرون می آیم

با شوق دیدنت لحظات را طی می کنم

و با لالایی های شبانه ات به خواب می روم

آسوده و مطمئن که باز تو در کنارم هستی

و مهربانانه من خوابیده را می نگری

بزرگوارا....

چه گسترده است خوان کرمت

و چه بسیارند گدایانی چون من

نشسته در کنار سفره مرحمتت

به امید لطف و بخشش تو

تو عزیزی که هیچ گاه نا امیدمان نکردی

تو خدایی که همیشه با لبخند شیرین و روی گشاده ات

مرا پذیرفته ای و آرامش و جر‌ات را به من داده ای

که حریص تر از روز پیش دست طلب پیش آرم

و بیشتر خواهم....

و باز تویی که هرگز مرا از در خانه ات نمی رانی

خدایا .....

چه بسیار است گناهانم و چه رو سیاهم در پیشگاهت

چه دروغ ها که نگفتم

چه خطاها که نکردم

و با این همه جرم و گناه

باز خود را با تمام پر رویی بر حق نشان دادم.

و باز تویی ....

و باز بخشندگی توست که مرا به در خانه ات می کشاند.

چه بگویم ای عزیز

چگونه از تو بخواهم مرا با تمام گناهانم قبول کنی

و با این همه گناه

چگونه بی شرمانه انتظار بخشش تو را داشته باشم

زمانی که به درگاهت می آیم

این تو هستی

این دست نوازش های توست که بر سرم فرود می آید

و عیبم را می پوشاند

دلم را آرام می کنم و قلبم را جلا می دهد

تنها تو می توانی بگویی: باز آی

صد بار اگر توبه شکستی باز آی

امروز آمدم به درگاهت

برای هزارمین توبه ی شکسته ام

تا سر به خاک آستانت بسایم

دستت ببوسم

اشک ریزم تا گناهم ببخشی

تا توبه ام قبول کنی

تا خطایم بپذیری

امروز آمدم به درگاهت تا شکرت گویم

با تمام وجودم

با همه نفسم

با هر تپش قلبم

با هر گریه ی اشکم

شاکرت باشم

برای لحظه لحظه ی زندگی ام

برای نگاه و مرحمتت

برای اخم و چشم غره ات

دست پیش آرم

باز بخواهم

باز گدایی کنم

تو خود می دانی هر آنچه در درونم هست .

تو خود آگاهی بر تمام افکارم.

حال از تو می خواهم باز مرا بپذیری

و دست در جیب خود فرو کنی و با کرمت به من عطا کنی

هر آنچه خود می خواهی هر آنچه خود مقدر می فرمایی

و هر آنچه خود لایقم می دانی.

 امروز آمده ام به درگاهت ...

تا مرادم ندهی نروم

تا نبخشیدیم نروم

تا نبینمت نروم

تا نبوسمت نروم

امروز آمدم به درگاهت ....

پاک و خالص

مرا بپذیر

ای عزیزترین کسم

ای همیشه همراه و هم نفسم

یا حق

 

Image and video hosting by TinyPic


 
شعری از شیخ بهایی
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

تا کی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد که سرآید غم هجران تو یا نه
ای تیره غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد
دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد
گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار
زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو
هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ...کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم ..من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید
دیوانه برون از همه آئین تو جوید
تا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید
هر کس به بهانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست
هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست
تقصیر "خیالی" به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
"شیخ بهایی"

Image and video hosting by TinyPic


 
یا ابا صالح
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

یا ابا صالح

مه بالا نشین پایین نظر کن به مسکینان نگاهی مختصر کن نازنین یار

مهدی جان!چه بگویم که ناظری بر اعمالمان؟چه بنویسم از آنچه که شرمنده ام نسازد؟

به خاطر راهی که رفته ام و انچه که انجام داده ام!

با دل سوخته ام چه کنم؟چگونه میهمانم کردی به جمکران؟مگر این حقیر لیاقت

منت تو را داشت؟انچنان مرا محوکردی که خود ندانستم

مهدی جان

آنروز که امدم آشفته تر از همیشه بودم.با عشق بویت و شوق رویت به سویت رهسپار شدم

رسواتر از همیشه امده بودم

من از جنون نمی ترسم چرا که دربه در و خانه به دوشم که سالهلست به دنبال لحظه ای با تو بودن بودم

و افسوس که در کجا به دنبال گمشده ام می گشتم!

آه که چه سخت است هجران و چه زیباست وصلی که تلافی این هجران باشد

روزی به دنبال بویت در میان شب بوها می گشتم که ناگاه عطر نفست دیوانه ام کرد

ناخوداگاه مسافر شهر غریب شدم و کوله بارم را بستم.رد پایت را بوییدم.

از هر کسی نشانه ات را پرسیدم

اما آنان که می دانستند سر در گریبان از کنارم گذشتند و آنگاه که ناامید از همه جا در جمکران اشک میریختم

ناگاه باد عطر وجودت را بشارت داد.این بوی عشق بود

اما من ادعا نمی کنم که یافتمت چرا که چشمان هرزه من هنوز به نور عشق عادت نکرده

اما مولایم اگر روزی بیابمت خواهم گفت که بر من چها گذشت که برای یافتن گمشده وجودم به چه ناکجاها که نرفتم!

خواهم گفت و گله خواهم کرد از این دیو سیرتان و شیطان صفتان که چگونه این رشته امیدم را بریدند!

چگونه این ابلیسان با پای آلوده شان حریم انتظارم را آلودند!

همانانی که چون مرا غرق در مرداب معصیت دیدند خندان به رویم در کنارم ایستادند

و هم اکنون چون مرا سرمست از می عشقت می بینند مهر جنون بر پیشانیم می کوبند

و خنجر کشان در برابرم می ایستند!

آه!که چه دردیست هجران.کاش روزی بیایی و به این تنهایی و بی کسیمان پایان دهی!

چه لذت بخش است دیدن ان لحظه ای که به دیوار کعبه تکیه زدی و خروش بر می آوری "یا اهل العالم جاعل حق و زهق الباطل"

خوشا به حال آن قطعه از زمین که بوسه گاه قدمت می شود و خوشا به حال جمکران که معشوق را در آغوش می کشد

آقا جان حرفهای دلم زیاد است و زیاد

زمانی به وسعت تحمل می خواهم تا بتوانم هر آنچه که در دل دارم برایتان عیان کنم

اما دریغ از این حوصله کم و دستان ناتوان

جمعه را خورشیدی است سحر خیز.غیبت را نمکی است شور انگیز و انتظار را پایانی است دلاویز...!

التماس دعا

Image and video hosting by TinyPic


 
باز این چه شورش است که در خلق عالم است .............
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست
این سرزمین غم زده در چشمم آشناست
گفتند عقر، بابل و طف، شاطی الفرات
گفتند قاضریه و گفتند نینواست
دستی کشید بر سر و یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت کربلاست
طوفان وزید از وسط دشت و ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست
"ماه غم و اندوه اهل البیت علیهم السلام تسلیت  باد"

 

Image and video hosting by TinyPic


 
درد دل با خداوند مهربان ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

درد دل با خداوند مهربان ...

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی

دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می

کند ،اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیز از هر چه هست از این راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... .

 

 

Image and video hosting by TinyPic


 
مادر بزرگ بگو .............
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

مادر بزرگ
 
اون مثل فرشته ها بود
چشمه عشق و صفا بود
با نگاه مهربونش
آیت پاک خدا بود
قصه هاش قصه بودن
قصه خاطره ها بود
قلب پاک و روشن او
جلوه آینه ها بود
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
یادمه از لب تو چه ها شنیدم
قصه ها به پاکی دریا شنیدم
چشم تو خورشید آسمون من بود
دل تو گرمی آشیون من بود
اون شبای پرستاره
بی تو جلوه ای نداره
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی
 
موهای سپید و نازت
مثل بخت من پر از خواب
خنده روی لب نازنین تو
خنده مهتاب
اون شبای پرستاره
بی تو جلوه ای نداره
 
مادر بزرگ مادر بزرگ
بگو کجایی
مادر بزرگ مادر بزرگ
پیش خدایی

Image and video hosting by TinyPic


 
بگو بازم بهاره
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

تو سرزمین ِ بی کسی،از ُتو نوشتن عادتِه
ُتو نیستی قلبِ آسمون،هَمش پُر از شکایتِه
تو دفترِ ترانه هام،باز داری غیبت می خوری
با تیغ ِ تیزِ دوریات، ترانَه رُ سَر می ُبری
بهونه هام داد می زنَن،فاصله خیلی سنگینه
تو جادِّه های انتظار، قلبِ ترانه غمگینه
 
با اُون صدای آشنا ، صدام بزَن دوباره
 تو زَمهریرِ عاشقی ، بگو بازم بهاره
 
وقتی باشی تو اُوجَم، رو قلّه ی ترانه
وقتی نباشی خستَم، اسیرِ یک بهانه
من از تُو قصه گفتم، تو کوچه های غُربت
دل به غَمِت سپُردم، واسه شروع ِ صحبت
با تُو َنفَس کشیدم ، با تُو خدارُ دیدم
با تُو از آسمونا، شبا ستارِه چیدم
 
با اُون صدای آشنا ، صدام بزَن دوباره
 تو زَمهریرِ عاشقی ، بگو بازم بهاره
 
تو فصل ِ سبزِ عاشقی، بیا که فریاد بزنیم
بیا به فکرِ روز باشیم، شبا رُ از یاد ببریم
اگه ُتو پیش ِ من باشی، یه قوس ِ رنگی می کِشمِ
تو لحظه های تلخ ِ شب، طعمِ ترانه می چِشَم        
برگ سفیدِ دفترم، با تُو پُر اَزصدا می شه
بادبادکِ بچّگیام، به عشق ِ تُو هوا می شه
 
 
با اُون صدای آشنا ، صدام بزَن دوباره
 تو زَمهریرِ عاشقی ، بگو بازم بهاره....

 
شاعر:مهدی اکبری

Image and video hosting by TinyPic


 
بشنو از دل
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

دلم خواست برات بگه تا حرفشو تو بشنوی ،
کلمات دلنشین فریاد کشیده نمی شوند،نجوا می شوند. انسان های بزرگ بخل نمی ورزند، لجاجت نمی کنند و کینه به دل نمی گیرند. بهترین اندرزها آنهایی هستند که زندگی شده اند، نه سخنرانی. به یاد داشته باش که گاهی سکوت بهترین پاسخ است. ساده زندگی کن، سخاوتمندانه عشق بورز، عمیق توجه کن ومهربانانه سخن بگو


Image and video hosting by TinyPic


 
جمعه یعنی..........
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

  جمعه یعنى یک غزل دلواپسى***جمعه یعنى گریه هاى بى کسى
جمعه یعنى روح سبز انتظار***جمعه یعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراریهاى آب***جمعه یعنى انتظار آفتاب
جمعه یعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود ندبه گر دیدار اوست
جمعه یعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بیدها مجنون شوند
جمعه یعنى یک کویر بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شوید غم هجران عشق
جمعه یعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شوید غم هجران دل
جمعه یعنى روح سبز انتظار***جمعه یعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراریهاى آب***جمعه یعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه بوى ظهور مى آید***عطر ناب گل حضور مى آید
سبز مردى از قبیله عشق***ساده و سبز و صبور مى آید

 

Image and video hosting by TinyPic


 
ای کاش
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

  ای کاش ...
کاش راه زندگی، در پای دل خاری نداشت
یا که چون دارد، فراز و شیبِ دشواری نداشت
کاش از پا در نمی افتاد، هر سو  رهروی ست
یا که تا سر منزلِ خود، راه بسیاری نداشت
کاش خیل دلبران، پنهان نمی کردند روی
یا که چشم بیدلان، حاجت به دیداری نداشت
کاش از روز نخستین خارزارِ ِ این وجود
روزنی از دیده ی حسرت، به گلزاری نداشت
کاش جانِ پاک، با این خاکدان خو می گرفت
یا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاری نداشت
کاش هر باطل نمی شد عرضه بر اَفهام خلق
یا متاع کفر و دین، هریک خریداری نداشت
کاش واعظ لب فرو می بست از گفتار نیک
یا خلاف آنچه گوید، زشت کرداری نداشت
کاش از خوی پزشکان بود کمتر جلبِ مال
یا که جمع بینوایان، هیچ بیماری نداشت
کاش فکر بیش و کم در مغز انسانی نبود
تا که بارِ زندگانی، هیچ سرباری نداشت
کاش چشم و گوش هر کس بر حقایق باز بود
تا که دیگر عِلم و دین پوشیده اسراری نداشت
کاش هر کس دعویِ اسلام و ایمان می نمود
از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاری نداشت
کاش هر گندم نمای جو فروش از هر کنار
در میان شهر کوران، گرم بازاری نداشت
کاش چشم نیم مستی هوش از «الفت» می ربود
تا که با سود و زیانِ دیگران کاری نداشت
 

Image and video hosting by TinyPic


 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .

Image and video hosting by TinyPic


 
خودم برای خودم مینویسم تا فکر نکنن کسی دوستم نداره
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

ماه نمی دونست چه جوری بتابه از روی دست تو دید و بلد شد خورشید که دید نوری ازش نمی خوای رفت بالای قله و با تو بد شد دریا که دید موج موهات از اون نیست غرشی کرد و ته دل حسود شد آسمون از غم که تو رو زمینی تا همیشه رنگ چشاش کبود شد گل که دونست خزون واسه تو هیچه رنگش پرید و تو یه لحظه پژمرد درختی که تو از پیشش رد شدی انقده برگاش رو زمین ریخت که مرد

Image and video hosting by TinyPic


 
مرا اینگونه باور کن
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن

Image and video hosting by TinyPic


 
آهنگ جدید شادمهر عقیلی........قشنگه
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

  باید تورو پیدا کنم                  شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی                تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی                بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم               تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل                من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر              از رفتن  پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد              این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی             حس می کنم از راه درو

آخر یه شب این گریه ها              سوی چشامو میبره

عطر تنت از پیرهنی           که جا گذاشتی میپره

باید تورو پیدا کنم                  هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت           حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی           اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو                احساسمو باور کنی

پیدات کنم حتی           اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو              احساسمو باور کنی

باید تو رو پیدا کنم            شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی            تقدیر بی تقصیر نیست

باید تورو پیدا کنم             هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت               حتی از این کمتر نشی

 

Image and video hosting by TinyPic


 
امشب این دل بی قراری می کند
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

  امشب این دل بی قراری می کند
با نوای اشک عشق بازی می کند

امشب این سینه مرا دردی گرفت
ناله هایم را ندایی سرگرفت

امشب از بی تابی فریادها
هر نفس فریاد من جانی گرفت

اشک سیلابی به پا کرد ودلم
در میان آسمان رعدی گرفت

برق طوفانی شدوخشمی گرفت
از خدای خود شکایت سرگرفت

کی خدا!ساحل در این دریا کجاست؟
نقطه آرامش طوفان کجاست؟

می شود روزی مرا از دوررس
آیدم فریادیک فریادرس؟؟؟

می شود در خفتن خورشیدها
باشدم نور گل فانوس ها؟؟؟

می شود این دل تمنایی کند
بوسه بر مهتاب را باور کند؟؟؟

می شود دستان سرد کوچکم
گرمی آغوش تو باورکند؟؟؟   

 

Image and video hosting by TinyPic


 
اسیر بند محبت گرفته خو به غمت
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

اسیر بند محبت گرفته خو به غمت
چنان که سینه سپردم به خنجر ستمت
نباد جای تو خالی میان خاطره‌ها
همیشه بر دل من باد سایه‌ی قدمت
مرا به وصل و به هجران سر تمنا نیست
سر رضای توام تا کی کند کرمت
در آتش دلم ای چشمه‌ی امید بجوش
که جان و دل نسپارم به چشمه‌سار غمت
به مهر و آشتی‌ات خسته‌خاطرم چه کنم
ز فتنه‌های زیاد و به لطف‌های کمت

مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در این مدرسه استاد مرا
آنچه می‌خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد
آنچه بیزار از آن بود دلم داد مرا
دل من پیر شد از بس که جفا دید و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا
غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ
دید و سنجید و پسندید و فرستاد مرا
در دلم ریخته بس برسر هم غم سر غم
دل مخوانید خدا داده غم آباد مرا
یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد
کاشکی مادر ایام نمی‌زاد مرا

Image and video hosting by TinyPic


 
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

Image and video hosting by TinyPic


 
رنگین کمان
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
 

همیشه رنگین کمان پاداش کسانیست

که تا آخرین لحظه زیر باران ایستاده اند

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic


 
دنبال این عشقم
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

جان بلاکارد" از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی خود را مرتب کردو به تماشای انبوه جمعیت

 که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری بایک گل سرخ

 از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود

 از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و محسور یافت

 اما نه شیفته کلمات کتاب

 بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد

 دست خطی لطیف از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

 در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد "دوشیزه هالیس می نل"

 با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند

 "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود

 از او در خواست کرد که به نامه نگاری به او بپردازد

روز بعد "جان" سوار برکشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود

 در طول یک سال و یک ماه پس از آن

 دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند

 هر نامه همچون دانه ای بود که برخاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد

 و

 به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد

 "جان" درخواست عکس کرد، ولی با مخالفت "میس هالیس" روبه رو شد

به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت

 دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد

 وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آنها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند:

7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک

 "هالیس" نوشته بود

 تو مرا خواهی شناخت از روی گل رز سرخی که روی کلاهم خواهم گذاشت

 بنابراین راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" دنبال دختری می گشت که

 قلبش را خیلی دوست می داشت

 اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان" بشنوید:
زن جوانی داشت به سمت من می امد

 بلند قامت و خوش اندام

 موهای طلائی اش در حلقه های زیبا کنار گوشهای ظریفش جمع شده بود

 چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود

و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد

 من بی اراده به سمت او گام برداشتم

کاملا بدون توجه به این که او نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد
 اندکی به او نزدیک شدم

 لبهایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت:

 "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟"

 بی اختیار یک گام به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم

 تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود

 زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود

 اندکی چاق بود ، مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که برسر دوراهی قرار گرفته ام

 از طرفی شوق تمنای عجیب مرا به سمت دختر سبز پوش فرا می خواند

و

از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود

 به ماندن دعوت می کرد

 او انجا ایستاده بود

و

 با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید

و

چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید

 دیگر به خود تردید راه ندادم

 کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد

از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود

 اما چیزی به دست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود

 دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم

 به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم

 با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم

 از تلخی ناشی از تاثری که بر کلامم بود متحیر شدم

من "جان بلاکارد" هستم و شما هم باید دوشیزه " می نل" باشید

 از ملاقات با شما بسیار خوشحالم، ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

 چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:

 "فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانوم جوان که لباس سبز به تن داشت

و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم

 و

 گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید

 باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست

 او گفت که این فقط یک امتحان است!"
تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست!

طبیعت حقیقی یک قلب

 تنها زمانی مشخص می شود که به چیزی به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهید

 

Image and video hosting by TinyPic