تک ستاره دنیا

لذت بیداری یلدا منم * تازه ترين ركن تمنا منم

بهار من عیدت مبارک
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
قشنگتر از گل بهار / در انتظار نو بهار / بهار کوچک دلم / در انتظار محفلم / در ارزوی دیدنت/ من هنوز منتظرم / Image and video hosting by TinyPic
 
عید همگی مبارک
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
سلام عید همگی مبارک تو این اعیاد قشنگ امیدوارم همگی شاد باشید و تمام زوجهای جوون که به خونه ی خودشون میرن ایشاالله خوشبخت و عاقبت بخیر بشن از ته دل براشون ارزوی خوشبختی میکنم و برای بقیه جونها آرزوی شادکامی Image and video hosting by TinyPic
 
دلتنگم از دوریت
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
دلتنگم از دوری ات دلتنگم از اینکه چرا نمی آی تا کی باید چشم به جاده بدوزم. دلتنگم از یاس ها وداوودی ها که نمی توانند برای آمدنت کاری بکنند تا کی باید نظاره گر آسمان باشم تا روی تو را در میان ستاره ها بیابم.بیا وبا آمدنت روزها زندگی شب های دلواپسی ساعت های به انتظار نشسته وامیدهای روشن را بیاور. باز هم چشم به راهت می نشینم شاید از عابری که روزی از کوچه پس کوچه های قلبت عبور کرده یادی کنی شاید از کبوتری که روزی از لبه پنجره نگاهت دانه ای بر چید سراغی بگیری.هنوز سر در گم روزهای بی توام./ کاش می فهمیدی که پرنده وجودم به دنبال آشیانه ای است به وسعت تو کاش آتش گرم عشق تو را می سوزاند وتنم را از سرما وغم تنهایی حفظ می کرد اما افسوس که تو پنداشتی که من هیچم ولی ای کاش تمام این سرابی بیش نباشد آرزو می کنم که ای کاش سایه روشنت تا ابد همراه من باشد وای کاش همیشه دو چشم نازت با من باشد./ Image and video hosting by TinyPic
 
دخترک افسانه میگوید و میداند که این افسانه نیست
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
Image and video hosting by TinyPic

 

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد

او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد

او بشد  لیلا و ما مجنون روی ماه او

قلب ویران مرا آباد کرد

نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود

قبل از او

قبل از او دنیا برایم اینچنین زیبا نبود

بعد از او هم زندگی هست

بعد از او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ

بعد از او این زندگی دیگر چه سود؟؟؟؟؟ Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

 

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب   در کنج تنهایی

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

تار و پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشد هر زمان همراه خود سویی

باد ، پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه ی موی سیاهش را

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

آه او با این غرور و   شوکت و نیرو

در جهان یکتاست

بی گمان شهزاده ای والاست !

دختران سر می کشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار

« شاید او خواهان من باشد »

لیک، گویی دیده ی شهزاده ی زیبا

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطرآگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

مقصد او خانه ی دلدار زیبایش

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند :

« کیست پس این دختر خوشبخت؟ »

ناگهان در خانه می   پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست آری اوست !

اوست آری اوست !

آه ای شهزاده !   ای محبوب رویایی

نیمه شب ها خواب می دیدم که می آیی

زیر لب چون کودکی   آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

برنگاهم راه می بندد

« ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی

ای نگاهت باده ای در جام مینایی

آه بشتاب، ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی

ره بسی دور است،

لیک در پایان این ره قصه پرنور است »

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

بازهم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه ی سُم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله ی خورشید

برفراز تاج زیبایش

می کشم همراه او زین شهر غمگین، رخت

مردمان با دیده ی حیران

زیر لب آهسته می گویند :

دختر خوشبخت Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

ا لا لا لا گل باغ بهشتم
ا لا لا لا تو بودی سرنوشتم
بخواب ای مونس روح روونم
بخواب ای بلبل شیرین زبونم
بخواب ای عندلیب بوستانم
بخواب ای راحت آرام جونم
بخواب ای جان شیرین راحت دل
چو بلبل نغمه زن در ساحت دل
بخواب ای غنچه ی بشکفته ی من
بخواب ای گوهر ناسفته من
بخواب ای نورچشم روشن من
بخواب ای روی ماهت گلشن من
بخواب ای جون دل نوباوه من
به شیرینی انار ساوه ی من Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

روزی میاد که غصه ها خاطره های دور می شن

 این تَرَکهای دل ما روزنه های نور می شن

وزی میاد که پنجره وامیشه رو به خنده ها

   وقت طلوع شادیه پشت غروب خنده ها

روزی میاد که ماه و شب با همن و برای هم

 ستاره ها نور می پاشن به روی لحظه های هم

 روزی میاد که رویاها رنگ حقیقت می گیرن

 

 پرنده ها پر می گیرن پشت قفس نمی میرن

     روزی میادکه آسمون تا ابدیت آبیه

  هوای تازه و نسیم سهم گل مردابیه

 روزی میاد که کوچه ها پرمیشن از صدای باد

  تولدی تازه میاد سراغ لحظه های شاد

شاید اون روز فردا باشه بیرون بیا از این حصار

 پرده ها رو بزن کنار پا روی غصه ها بذار

 تو می تونی تو می مونی تو میدونی که میتونی

صدای باد رو می شنوی چرا باهاش نمی خونی؟

 

   این بی صدایی کافیه فردایی تازه تر بساز

   بگیر سکوت رو از خودت به بی صدایی ها نباز

Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

تو دیروز،برچشم من،چشم بستی
بصد ناز،دردیده ی من نشستی
مرا با دو چشمی که آتشفشان بود-
 نگه کردی و خنده بر لب شکستی

زچشم سیه مست ناز آفرینت-
بجان وتنم،مستی خواب میریخت
نگاهت چو میتافت بر دیده ی من
یشام دلم موج مهتاب میریخت

چو لبخندروی لبت موج میزد-
دل من از آن موج، توفانسرا بود
چو نسرینه اندام تو ،تاب میخورد
مرا حیرت از شاهکار خدا بود

پی نوشخندی چو لب میگشودی-
بد ندان تو بود، لطف سپیده
ندانم که الماس دندان نما بود
و یا اشک مهتاب، بر گل چکیده؟

بسی رفت و بی مستی عشق بودم
بچشمت قسم،مستی از سر گرفتم
تو دیشب نبودی،خیالت گواه است-
که او را به جای تو در بر گرفتم

پس از این، دلم بیتو چون گور سرد است
بیا بخت من شو،در آغوش من باش
مرو،بی تو شبهای من بی ستاره است
تو پروین شبهای خاموش من باش

 

 

 

 

 

Image and video hosting by TinyPic
 
سلام
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
سلام یه مدت بود که وقتم خیلی پر بود و نتونستم تو دفتر دلم چیزی بنویسم از این که یه مدت نتونستم وبلاگمو به روز کنم منو ببخشید از این که به یادم هستید و برام تو قسمت نظرات پیغامهای قشنگتون رو میفرستین ممنون نوشته هاتون برام قوت قلبیه که این دنیای کوچیک من خواننده داره و اینقدر براش ارزش قائلید که نظراتتون رو برام مینویسید از این که اینقدر براتون مهمم ممنون دوستون دارم Image and video hosting by TinyPic
 
مادر
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و ازاو پرسید می گویند که فردا مرا به زمین می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود. کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و شادی کاری ندارم. خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که زبان آنها را نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی. کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟ و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی . کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد. خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم تمام شود. کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم. در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی می توانی او را مادر صدا کنی ...
 
جواب یک عزیز
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 
بیا ای دل از این جا پر بگیریم
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی .

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه ‌دارد .

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی .

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند .

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد .
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان .

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو آغاز کنید .

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .....

 

    این روزا ای گلکم، خیلی بهونه گیر شدی
                         
نکنه می خوای بگی، از من دیگه تو سیر شدی
                               
تو خودت خوب می دونی، که من چقدر دوستت دارم
                                                          
اگه تنهام بزاری، به خدا کم می یارم

                       تو مث نور امیدی، تویه زندگی من
                           
که اگه بری می میره، بعد تو این روح و تن
                                 
مگه تو قول ندادی؟، همیشه با من بمونی
                                         
پس چرا من رو زمین و تو روی آسمونی !

                       گلکم، دار و نداره من تویی
                              
تو خودت این و که بهتر می دونی
                                       
اما از وقتی که این و فهمیدی
                                                 
پر کشیده از نگات مهربونی ...

   

 

 

     بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
                                 
ره کاشانه دیگر بگیریم
                                           
بیا گمگشته دیرین خود را
                                                        
سراغ از لاله ی پرپر بگیریم

                     زمین گویی غمی بنهفته داره
                                
سخن هار در دهان ناگفته داره
                                           
ز هر چشمش هزاران چشمه جوشه
                                                                  
که در دل صد شهید خفته داره

                    بیا ای دل از اینجا پر بگیریم
                                  ره کاشانه دیگر بگیریم
                                            بیا گمگشته دیرین خود را
                                                         سراغ از لاله ی پرپر بگیریم ...

 

 

 

 

 


 
باران
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
سوختم باران بزن ...شاید تو خاموشم کنی... شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی! آه باران من سرا پای وجودم آتش است... پس بزن باران...بزن شاید تو خاموشم کن
 
کمی دیگر معطل کن
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
تو می گفتی اگه رفتم حلالم کن...برو باشد ولی شبها اگر دیدی بد آهنگ است بدان من گریه می کردم از این دنیا دلم تنگ است... من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم... ببین یک خواهشی دارم؟!!!...مرا در خود کمی حل کن... نگو رفتم خداحافظ کمی دیگر معطل کن...
 
بدون شرح
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

 
فروش شیطان
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
اینو حتما بخونین : دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده ‌بودند ،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: بی غیرتی ، غرور، حرص ، ‌دروغ و خیانت ،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید . و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند . و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند . و بعضی آزادگیشان را و شیطان می‌خندید با اوناییم که به راحتی ایمانشون رو میدن برای خودشون قضاوت میکنن و حکم میدن و اجرا میکنن از این ادما کم هم نیستن فقط خدا میدونه که باید با اونا چه کار کنه
 
دلتنگی
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است... دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ! درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم. دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . . به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد . به او که لبهایش از اندوه من می لرزند . به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . . به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم . به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد . من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ... یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ... تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی... زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد. تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه. اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا... دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی! نیمه جانی دارم و آن را فدایت می کنم اشکـهای دیدگانـم را عـطایت می کنم خوبـرویان گرچه مشهورند در دلـدادگی من ولی از جـمله خوبان جدایت می کنم تو چو شیرینی و من با تیشه عشقت شبی بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم چـشـمـهای مـن غـریـق اشک تو شد با تمام خستگی هایم صدایت می کنم نازنینا! زندگی را بهر چشـمـت باخـتم باز هر لحظه و هر دم دعایت می کنم
 
دلم گرفته........
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:
اینقدر دلم گرفته که حوصله نوشتن هم ندارم کاش این جهان را میشد زیرو رو کرد یا کاش میشد از برای غم دلها چاره ای کرد
 
بوی گندم
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

من خودم این شعر رو خیلی دوست دارم این بود که برای شما هم

 نوشتم.

 

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو

اهل طاعونی این قبیله مشرقیم
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو

توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش
من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو
تن ما تشنه ترین تشنهء یک قطره آب

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت
طپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو

نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست هرکی که نیست داد میزنم


بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من
یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال من

 


 
مهاجر .........
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧  کلمات کلیدی:

سلام

تو گذاشتن این صفحه تو وبلاگم کمی دو دل بودم ، خیلی ذهنم به خودش مشغول کرده بود ، چون نمی خوام حالت سیاسی به خودش بگیره ، از سیاست همیشه بدم می یومده و هیچ وقت خودمو درگیرش نکردم ، البته دونستن بعضی چیزا لازمه ولی .................بگذریم

اما وقتی خاطرات یه مهاجر رو شنیدم خیلی دلم می خواست به عنوان دونستن خاطره ی یکی از میلیونها مهاجری که به هر دلیل عازم وطن ما ، ایران شدن و اینجا رو به عنوان وطن خودشون پذیرفتن و از طرفی چگونه پذیرا شدن دولت اسلامی ما از اینها رو براتون بنویسم .

اما این که این مطالب چقدر حقیقت داشته باشه، باید بگم من باورشون میکنم چون این مهاجر رو میشناسم و به حدی به ایمانش باور دارم که دروغ رو در ذاتش نمی بینم ، و باور شما رو به خودتون واگذار می کنم .

اون عزیز مهاجر خاطراتشو به دلیل مشغله کاریش شاید با تاخیر زمانی به دستم برسونه ، ولی هم خوندنش و هم شنیدنش خالی از لطف نیست .

من اسم این صفحه رو تو وبلاگم میزارم (خاطره های یک مهاجر ) و تو یه صفحه جدا میذارمش .

خوندنش حداقل فهمیدن بعضی از میلیونها چیزهاست که ما نمیدونیم .

اینو باز متذکر میشم بحث رو خواهشن سیاسیش نکنید