تک ستاره دنیا

لذت بیداری یلدا منم * تازه ترين ركن تمنا منم

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهایت را ببند و دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توام اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

سلام

بعد از یه غیبت طولانی دوباره برگشتم

منو ببخشید

از نامه های قشنگتون هم ممنون

به امید روزی که دیگه هیچ غمی تو دنیا نمونه با دعا برای اومدن مولاموم تا به این آرزو برسیم

اومدم تا باز یه شروع دیگه رو شروع کنم

دعام کنید

ممنون از همتون 

 


 
پاییز را دوست دارم...
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...


 
باز هم با نام تو افسا نه اى گلریز شد
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

باز هم با نام تو افسا نه اى گلریز شد

باز هم در سینه ام عشق تو شور انگیز شد

باز هم همراه بوى میخک و محبو به ها

خاطراتم پر کشد با یاد تو در کوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گیرد از من فاصله

دیده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پیدا مى شود

باز هم لاى‌کتابم مى‌نهم یک شاخه یاس

مى‌کنم بهر پیامى قاصدک را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگیر مى‌شوم

باز هم با یاد تو سر شار رویا مى‌شوم


 
بی تو اینجا نا تمام افتاده ام
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بی تو اینجا نا تمام افتاده ام

پخته ای بودم که خام افتاده ام

گفته بودی تا که عاقلتر شوم

آه ، می خواهی مگر کافر شوم

من سری دارم که می خواهد کمند

حالتی دارم که محتاجم به بند

کاشکی در گردنم زنجیر بود

کاشکی دست تو دامنگیربود

عقل ما سرمایه دردسر است

من جهان را زیر وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پیدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد یاری با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنونی ام

خنده تو رنگی از دلخونیم  
 


 
خداوندا نمی دانم
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم خداوندا .
که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم
دگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست

 


 
فراموشم مکن
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

خوشا مرغی که در کنج قفس با یاد صیادش ...

چنان خرسند که پندارند آزادش ...

نمیگویم فراموشش مکن ...

ولی گاهی بیاد آور ...

اسیری را که میدانی نخواهی رفت از یادش

 


 
نشان تو
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

از کوچه پرسیدم نشانت را نمی دانست
آن کفشهای مهربانت را نمی دانست
 
 رنجیده ام  از آسمان ،  قطع امیدم کرد
دنباله  ی رنگین کمانت را نمی دانست

 

اینگونه سیب سرخ هم از چشمم افتاده ست 
شیرینی اش ،  طعم لبانت را نمی دانست
 
قیچی شدم ،  بال و پرم را یک به یک چیدم
ســـَمت ِ وسیع ِ  آسمانت را نمی دانست

لای ورقها  ، نامه ها  ، دفترچه ها   گشتم
حتی کتابی داستانت را نمی دانست


 
منتظر
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم

مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم

اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست

بگو که سجده از این قبله گاه بردارم

مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند

که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم

گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست

گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم

تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم

به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم

بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است

بیا که دست از این اشک و آه بردارم


 
وقت رفتن
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

بار ِ دلــتـنگـیـت ُ  بستی ، دیگه وقت رفتنه

 

داری میری و فقط خاطره هات سهم منه

 

دلم از حادثه خونه ،  چشام از خاطره خیس

 

دوس داری برو ولی نامه برامون بنویس

                 *

 

به تو می رسم اگه موج  ِ مسافر بذاره

 اگه دلبستگیــا  لحظــه ی آخـــر بذاره

 

به تو می رسم به تو  پولک نقره کوب ماه !

 

به تو می رسم به تو طلای این شب سیاه !

 

به تو می رسم به چشم  ِ انتظاری که داری

 

به تو می رسم به آغوش  ِ بهاری که داری

 

به تو که آینه ها محو تماشات می شدن

 

شبای تیره  چراغونی  ِ چشمات می شدن

 

             *

می تونی  دل  بـِکــنـــی تا ته ِ  دنیا برسی

 

امروزُ رها کنی تا خود  ِ فردا برسی

 

می تونی همسفر ِ خاطره های بد باشی

 

می تونی راه رسیدن به شبُ بلد باشی

 

می تونی تو چار دیوار ِ غربت  ِ دنیا بری

 

می تونی هر جا بمونی ،  می تونی هرجا بری

 

امّا هرگـــز نمی تونی غمُ تنها بذاری

 

تو مســــافری نمی شه غربتُ جا بذاری

 

خاطرت هرجا که باشی بازم اینجا می مونه

 

تا ابد غصه ی غربت  ، تو دلت جا می مونه


 
گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

 گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من

باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من

 

هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت

پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من

 

این جمله که برای بیانش به چشم تو

افتـاده است باز به لکنـت ،  زبان من

 

آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای

دیگر رسیـده کارد  ، بر این استـخوان من

 

نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی

این یک تراژدی ست ـ غم  ِداستان من

 

یک شب بیا و ضامن  ِ من باش  نازنین !

وقتی دخیـل  ، بستـه به تو آهوان ِ من

 

دل بــرکن و به شهـرِ دل  ِ من بیا عزیز!

زخـم زبان مردم  ِ چشـمت  ، به جان ِ من

 

باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم

آخر رسیـده است به پایـان  ، زمان من


 
چشاتو وا نکن اینجا ، هیچ چی دیدن نداره
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

چشاتو وا نکن  اینجا ،  هیچ چی دیدن نداره

   صدای  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

   توی آسمونی که کرکسا پرواز می‌کنن

   دیگه هیچ شاپرکی ، حس ِ پریدن نداره

   دستای نجیب ِ باغچه ، خیلی وقته خالیه

   از تو گلدون ، گلای کاغذی چیدن نداره

   بذا باد بیاد ، تموم ِ دنیا زیر و رو بشه

    قلبای آهنی که ، دیگه تپیدن نداره

   خیلی وقته ، قصه ی اسب ِ سفید ، کهنه شده

   وقتی که آخر ِ جاده‌ها رسیدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزیزم

   چشاتو وا نکن ، اینجا هیچ چی دیدن نداره

 


 
زمـــــزمــه
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....