تک ستاره دنیا

لذت بیداری یلدا منم * تازه ترين ركن تمنا منم

داستان این آهنگر خیلی جالبه .....بخونیدش
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آهنگر

 

لاینل واترمن، داستان آهنگری را میگوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، چیزی درست به نظر نمی آمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود، از وضعیت دشوارش مطلع شد. گفت :" واقعاً عجیب است، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی، زندگی ات بد تر شده. نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده." آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بار ها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: "در این کارگاه، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزانم، تا اینکه فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم .  بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم. یک بار کافی نیست"

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد: "گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عمل را بیاورد.

حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می اندازد. میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد"
 
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

"میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم این است:
 
خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می پسندی، ادامه بده،هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولاد های بی فایده پرتاب نکن

 


 
ای آنکه طلبکار خدایی
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

 

ای آنکه طلبکار خدایی ، به خود آ

از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا

اول به خود آ، چون به خود آیی، به خدا

اقرار نمایی به خدایی خدا....


 
آمدم تا برایت بگویم رضا
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:



آمدم تا برایت بگویم

رازهاى بزرگ دلم را

بر ضریحت دخیلى ببندم

تا کنى چاره اى مشکلم را

آمدم با دلى تنگ و خسته

تا به پاى ضریحت بمیرم

یا که اى ضامن آهو از تو

حاجتم را اجابت بگیرم

حاجتم سبز چون روح جنگل

حاجتم پاک و ساده چو دریاست

حاجتم آرزویى بزرگ است

حاجتم مثل یک خواب زیباست

من کویرى عطشناک و خشکم

من بلد نیستم راه دریا

تو بیا و نشانم ده از لطف

سرزمینى که سبز است و زیبا

یا شبى که پر از غصه هستم

یک ستاره شود میهمانم

من ز دردم برایش بگویم

او شود همدم و همزبانم

آمدم با دلى تنگ و خسته

بغض هم بر گلویم نشسته

خواستم حاجتم را بگویم

حرف من در زبانم شکسته

 


غرق نور است و طلا

گنبد زرد رضا


بوى گل، بوى گلاب

مى رسد از همه جا

مثل یک خورشید است

مى درخشد از دور

شده از این خورشید

شهر مشهد پر نور

چشمها خیره به او

قلبها غرق دعاست

بر لب پیر و جوان

یا رضا رضا رضا ست

اى خدا کاش که من

یک کبوتر بودم

روى این گنبد زرد

شاد مى آسودم

مى زدم بال و پرى

دور تا دور حرم

از دلم ره مى زد

ماتم و غصه و غم
 

 

 


 
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩  کلمات کلیدی:
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
 
 

http://littlefarbod.files.wordpress.com/2009/11/into-the-sea-by-aimeelikestotakepics.jpg


صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم