تک ستاره دنیا

لذت بیداری یلدا منم * تازه ترين ركن تمنا منم

نامه مو به دست امام رضا برسون ........
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

Bilder hochladen

گلی از گلهای دنیا می خواست بره زیارت خواست که بهش ارزوهامو بگم و من هم منتظر این لحظه

اول بهش می گم که بخشیدن مال بزرگان و من هنوز خیلی کوچیکم

و اول از همه خودم رو نمی بخشم

و بهش می گم

اگه ماه من تو شبهات ندرخشید ... ببخشید!

 اگه دست حادثه خونه رو پاشید ... ببخشید!

 اگه تو مسیر جاده خسته کردم لحظه هاتو

آخر جاده رسید خسته نباشید ... ببخشید!

اگه آفتابی نبودم توی خاکستری باور و تردید

از تبار خیس بارونم نه از دیار خورشید ... ببخشید!

اگه خودش رو مستقیم مورد خطاب قرار نمی دم چون دیگه برام وجود نداره

رفتی پا بوسش جای منم بوسه بزن به خاکش سجده کن و گریه کن و نگاش کن اون از چشات     می خونه  حرفامو  که خیلی وقته می خوام برمو بهش بگم ولی هنوز نطلبیده .

 

وقتی خودمو شناختم و رو پاهام وایستادم با زمزمه های مادرم دوربرمو خوب دیدم، در گوشم زمزمه می کرد و می گفت می دونی خدا باهات حرف می زنه و من هم گوشامو تیز میکردم که بشنوم، چند روزی سخت بود صدایی نمی یومد فکر کردم خدا باهام حرف نمیزنه و اینا همش قصه است افسانه ،تا یه روز ....

خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاکی ، پر از نوری ، مطهری ، مقدسی . برو و همه را به یاد من بینداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتی رفتم صدام زد و گفت : دل ! یادت نره ، وقتی بر می گردی باید پر از عشق باشی . فقط عشق .

 من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه می گفتم دوستتون دارم . به همه می گفتم بفرمایید بیایید تو . روزها یک به یک برای من می گذشت . اما انگار خوشی ها دوام نداشت . یک روز یه مهمون اومد ناخونده نبود دعوت شده بود و اونم به دعوت من به انتخاب من کار خودم بود اما نمی دونستم این چیزا فقط سرابه و وجود نداره ،مال قصه هاست و خیلی وقته افسانه شده  . نمی دونستم کیه و چیه،خودمو گول زدم که خوب قراره که بفهمم  . باهاش دوست شدم . اما من مواظبش نبودم ،مواظب خودم می دونی چرا خدا چون می خواستم مواظبم باشه و بهش گفته بودم .اما با دست های کثیفشن روی دیواردلم  یادگاری می نوشت . هر روز که می گذشت دلم سیاه تر و کثیف تر می شدو من بی خبراز ذهن اون از نقشه می گفتم و اینده  . مهمانی ادامه داشت . کم کم من هم مریض شدم . دور و برم پر شد از دلهای مریض . کاشکی می دونستم این مهمون از کجا می یاد و چرا مریض میاد . اصلاً نمی دونم چرا اومد توی حریم من . توی حریم پاک خدا .

 

دل های سلیم بهم گفتند پرهیز کن . گفتم اشکال نداره ، خودم خوب می شم . حالم بدتر شد . بدی ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون کردند . کلید اون را پیدا نکردم . یادته گفته بودی اگه نیکوکار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به کسی اخم نکنم ، خدا من را دوست داره . اما چرا منو یادت رفت . وای به حال من که خودم را اسیر کردم .وای به حال خودم که تو منو گم کردی ، هر روز سیاه تر می شدم ، ناخوش تر می شدم ، دردم می گرفت ، اما به فکر خودم نبودم ، به فکر هیچ کس دیگر هم نبودم .

 

یه شب خواب خدا را دیدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داری چیکار می کنی ؟ تو مال منی . من دوستت دارم . کجا داری می ری ؟ مگه نمی خوای یه روز برگردی ؟ یه نگاه به خودت بنداز ، تو که اینطوری نبودی . چرا به خودت سر نمی زنی ؟

 

از خواب بیدار شدم . گرفته شدم . دلم برای خودم سوخت . یاد قدیم ها افتادم .یاد اون همه صداقت و پاکی کجا رفته بود و چی شده بود به چی باخته بودمشون ، گفتم بر می گردم . اما دست و پام گیر بود . دلم زنجیر بود . قفل ها آهنی بود و سنگین . من کلید نداشتم . یاد دسته کلید افتادم . همون دسته کلید که خدا گفته بود هروقت قفل شدی با کلیدهای اون قفل ها را با کن . اما من گمش کردم، این همه سرگذشتمو به امام رضا بگو نامه ام رو بنداز تو حرمش اون می خونه

بخون امام هشتم

حالا می خوام با تو حرف بزنم

به حرفام گوش می دیدی ؟

این شد که بارم را بستم اومدم اینجا . شاه کلید من! امام مهربون من! می دونم که صدام را می شنوی . خیلی شرمنده ام . نمی تونم سرم را بالا بگیرم . ببین چطور تنها شدم . من موندم با این قفل های سرد و آهنی . گفته بودی به همه یه جور نگاه می کنی . گفته بودی اگه دلت شکست ، گریه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خیلی آرومم . چون می دونم دیگه تنها نیستم . تو با منی . فقط ته حرفم می خوام بگم : بیا ، حساب من اینه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل های پاک ، ضامنم بشو . قول می دم دیگه شرمندتون نکنم . قول می دم دیگه هر کسی را وارد حرم امن خدا نکنم . قفلام که باز بشه ، سیاهی های صورتم که بره ، پاک که شدم ، فقط می شم خونه عشق ...

 امام من! رئوف من! کلید همه قفل های بسته من! اگه قفل پاهام را باز کنی تا آخر عمر غلامتم . )

فقط به خدا بگو باهام آشتی کنه

 

Bilder hochladen