در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

 

تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست

 

حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست

گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست

از من من این برشانه ها بار گران ای دوست

نامهربانی را هم از تودوست خواهم داشت

بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست

 انسان که می خواهددلت با من بگو آری

من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

یا نه تو هم با هر بهانه شانهخالی کن

من قانعم آن بخت جاویدان نمیخواهم

گفتی بخوان خواندم اگر چه گوشنسپردی

 من در تو گشتم مرا در خود صدا می زن

اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

/ 0 نظر / 6 بازدید